خاطره شماره 53 - شهید ابوالفضل اعتدالی مشهد
ایشان به فرزندش خیلی علاقه داشت یادم می آید سری آخر که می خواست به جبهه برود گفت: مادر بچه ام خیلی شیرین شده است و دل کندن از او مشکل است ولی چاره ای نیست باید وظیفه ام را انجام دهم و بعد رفت و برای فرزندش و خانمش خرید کرد و گفت: مادر جان، شما هم یک چیزی بخرید گفتم: من چیزی لازم ندارم بعد شانه هایم را گرفت و گفت: که شما هم یک چیزی بخرید. من هم یک دست لباس گرفتم و بعد برای خودش هم یک شلوار و پیراهن خرید که اینها را بپوشد ولی نپوشید.
ثبت دیدگاه