شناسه: 182766

اعتقاد به ولایت 1

به روایت از قنبر اصغری : سال 64 بود که که در جبهه بودم. یک روز مجتبی رهبری که یکی از دوستان صمیمی علی اکبر بود را دیدم. سلام واحوال پرسی کرد وگفت: علی اکبر هم تا چند روز دیگر می آید. به او گفتم: چگونه مخواهد به جبهه بیاید در حالی که خانمش مریض است؟ جریان آمدنشان به جبهه را اینگونه بیان کرد: پیرو دستور حضرت امام که فرمودند: هر کس می تواند باید به جبهه برود، در حدود 400 نفر از دانشجویان می خواستند داوطلبانه به جبهه بیایند که مسئول دانشگاه یک سری از شرایط را بیان کرد و گفت: هر کس این شرایط را دارد می تواند به جبهه برود و از بین این 400 نفر فقط 10 نفر بودیم که این شرایط را داشتیم و علی اکبر هم جزء ان افراد بود و مشخص نکردند که تا چه روز و چه ساعتی می توانیم در جبهه باشیم شهید رهبری آدرسی را که علی اکبر باید به آنجا می رفت به من داد و گفت: به علی اکبر زنگ بزنید و این آدرس را به او بدهید و بگویید اگر چهار یا پنج روز دیرتر آمد اشکالی ندارد.به مکانی که تلفن صلواتی در آنجا بود رفتم وبرای تلفن زدن وقت گرفتم. وقتی نوبت تلفن من رسید به خانه زنگ زدم. علی اکبر پس از سلام واحوال پرسی گفت: بابا من هم فردا می آیم. به او گفتم: نه مجتبی آدرس جایی که باید به آنجا بروی را به من داده تا آن را به تو بدهم و گفت اگر چهار یاپنج روز هم دیر شد اشکالی ندارد. علی اکبر گفت: پس تا آن موقع مشکلمان حل می شود. چون خانمش در آن موقع می خواست بچه ی دومش را به دنیا آورد و بچه اش چهار یا پنج روزه بود که علی اکبر به جبهه آمد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه