شناسه: 182945

عشق به جهاد 3

به روایت از طیبه شجاع : یک روز از طرف کمیته اعلام کردند که نیروهای آن باید به جبهه اعزام شوند ویک تعداد از مخلصین خاص را بنام گروه قوامین جمع کرده بودند و بر اثر پا فشاری برادرها اسامی آنها را نوشتند و قرعه کشی کردند و یکی از آن اسامی پدر من بود . بعد پدرم شوخی کردند وگفتند : که امیدوارم وقتی ما به جبهه می رویم جنگ تمام شده باشد و دیگر اینکه ما برای زیارت کربلا می رویم و آن تعدادیکه اسمشان درنیامده بود فکر کردند که پدرم از جبهه می ترسد و به اوگفته بودندکه بیا جایت را با ما عوض کن و ما حاضریم به جای تو به جبهه برویم و یکی از برادرها حالا نمی دانم به شوخی و یا جدی گفته بود من پنجاه هزار تومان به شما می دهم و من به جای شما می روم پدرم هم گفته بود من از اینکه می گویم دیگر جنگ تمام شده باشد مقصود من این است که زودتر حق علیه باطل پیروز شود ونه منظورم فرار از جبهه باشد ودوست دارم زمانی که به جبهه می روم انشاءا… جنگ به پیروزی برسد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه