خواب و رویای دیگران درمورد شهید 1
به روایت از زلیخا یزدانی : هرموقع که فرزندم به مرخصی می آمد اعمال و رفتارش طوری بود که اگر اینبار به جبهه برود بر نمی گردد و من خیلی نگران بودم. یک بار که فرزندم یوسف که در جبهه بود خواب دیدم حضرت زهرا (س)به دیدن من آمد و دستانش را جلو چشمان من گرفت و گفت: چه می بینی؟ تعجب کردم گفتم یا زهرا یا حسین گفتم اینجا کربلاست. باورم نمی شود و همان طور از داخل دستان حضرت زهرا (س) قبر شش گوشه ی حضرت امام حسین (ع) و حضرت علی اکبر وعلی اصغر و قاسم را دیدم. ایشان به من گفتند: دوست داری فرزندت را به اینجا بیاورم و از پیش شما ببرم. گفتم:من حاضرم فرزندم که هیچ خودم هم در راه شما فدا کنم. ایشان گفتند: یوسف علی دوست دارد که به شهادت برسد ولی چون شما ناراحت بودید ایشان به آرزویش نمی رسد. حالا که شما راضی هستید فرزندت پیش ما خواهد آمد ولی شما باید بعد از به شهادت رسیدن ایشان صبر زیادی داشته باشید و برایش زیاد گریه نکنید. و از خواب بیدار شدم. وقتی که فرزندم به مرخصی آمد اخلاق و رفتارش به کلی تغییر کرده بود و برای رفتن دوباره به جبهه بی تابی می کرد. من می دانستم که این بار آخریست که ایشان به مرخصی می آمده برای همین برای ایشان زن عقد کردیم.
ثبت دیدگاه