اولین اعزام 1
به روایت از رجب اسماعیلی : یک روز فرزندم محمدعلی به من گفت: پدر جان از شما خواهشی دارم این که با رفتن من به جبهه موافقت کنید. گفتم: پسر جان مگر نمی بینی هر کس به جبهه می رود بعد از چند وقت به شهادت می رسد یا جنازه اش مفقود الاثر می شود. گفت: پدر جان مگر من با آن ها چه فرقی می کنم. خونم از خون آن ها قرمز تر است. من هم مانند آن ها به جبهه می روم و اگر لیاقت داشتم و خداوند مرا پذیرفت به شهادت می رسم. من راضی شدم که ایشان به جبهه برود. به محض این که رضایت دادم، خیلی خوشحال شد. گویی می خواست پرواز کند.
ثبت دیدگاه