شناسه: 183110

اولين اعزام

راوی اسماعیل اسماعیلی: چون چند ماهی از شهادت سیدابوطالب نگذشته بود نمی‌خواستم که سید مصطفی به جبهه برود. می‌خواستم که در خانه بماند و به پدر و مادرم کمک کند. یک روز دیدم که برادرم همراه دوستانش به پایگاه بسیج می‌رود من هم همراه آنها رفتم. برادرم به من گفت: برادر جان من نمی‌خواهم به جبهه بروم و می‌خواهم دوستانم را بدرقه کنم. کمی صبر کن تا آنها بروند. با هم به روستا بر می‌گردیم. ولی تا رفتن آنها خیلی طول کشید و چون من خسته بودم خوابم برد. برادرم از این فرصت استفاده کرده و به ستاد اعزام رفته بود و کارت و لباس خود را تهیه کرده و همراه دوستانش به جبهه رفته بود بعد از چند روزی نگذشته بود که خبر شهادت سیدمصطفی را به ما رساندند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه