امر به معروف و نهی از منکر
به روایت علی ل سفندیاری : از جبهه مرخصی گرفته بود و به اتفاق یکی از دوستان سوار قطار شده و به طرف تهران حرکت نمودیم . اتفاقاً در همان کوچه ای که نشسته بودیم دو سرباز هم بودند که آنها نیز به قصد مشهد حرکت کردند .در بین راه من و دوستم بر طبق عادت در باره جبهه و جنگ صحبت کردیم . و آن سرباز ها هم با هم صحبت می کردند و کاری به ما نداشتند . وقت اذان مغرب بود و حدود 14 ساعت دیگر تا تهران راه مانده بود . و من و دوستم برای اقامه نماز از قطار پیاده شدیم و پس از ادای فریضه برگشتیم . ... صبح روز بعد قطار برای اقامه نماز صبح در نزدیکی های تهران توقف نمود ومن و دوستم دوباره پیاده شدیم اما این بار متوجه شدیم که آن دو سرباز با وجود شنیدن صدای اذان توجهی برای خواندن نماز نداشتند . و به این ترتیب فهمیدیم که آنها اهل نماز نیستند. مسافت زیادی تا تهران نمانده بود و ما با آنها آشنایی زیادی نداشتیم . به همین علت احساس کردیم که اگر آنها را دفعتاً به خواندن نماز دعوت کنیم چندان هم مو ثر نخواهد بود . حدود ساعت 10 صبح به تهران رسیدیم و با توجه به اینکه برای رفتن به مشهد باز هم باید بلیط قطار تهیه می کردیم برای آن شدیم که شرایط را طوری مهیا کنیم که آن دو سرباز نیز با ما در یک کوپه باشند . دوستم با توجه به آشنایی کوتاهی که با آنها داشت امریه های آنان را گرفته و برای هر چهار نفرد با هم بلیط تهیه نمود . خلاصه به هر نحوی بود توانستیم با آنها طرح دوستی بریزیم و آنها را جذب نماییم . عصر همان روز که قطار به سمت مشهد حرکت کرد پس از مقداری صحبتهای متفرقه کم کم وارد بحث مسائل دینی مانند نماز و روزه و دیگر معتقدات شدیم و بیشتر از فواید نماز و ارزش معنوی آنها صحبت نمودیم آن شب به صحبت و گفت و شنود گذشت و تا دیر وقت بیدار ماندیم و سپس به خواب عمیقی فرو رفتیم . هنگام اذان صبح با وجود پخش اذان از خواب بیدار نشدیم ناگهان احساس کردم دستی مرا به آرامی تکان می دهد . چشمهایم را گشوده و دیدم که یکی از سربازها که حالا دوست صمیمیمان بود در حال بیدار کردن من و سرباز دیگری در حال بیدار نمودن دوستم برای اقامه نماز صبح است . و بدین ترتیب نماز آن روز بر ما قضا شد و آن روز خداوند را بسیار شکر نمودیم که توانستیم دو نفر را به سوی معراج مومنین سوق دهیم .
ثبت دیدگاه