خواب و رویای دیگران در مورد شهید 2
به روایت از محمود آبادی : یک روز که سر مزار دوستم محمد اسدی رفته بودم . شب که خوابیدم در خواب ایشان را دیدم که به طرف من آمد ویک چهره نورانی داشت.به من گفت علیرضا جان از تو می خواهم که موا ظب فرزندانم باشی.گفتم شما کجا هستید؟گفت:جایم خوب است ویک خانه بزرگ و مجهز به تمام امکانات دارم فقط تنها خواهشی که از تو دارم این است که مواظب فرزندانم باشی.که یک دفعه ناپدید شدودیگر ندیدمش.
ثبت دیدگاه