خواب و رویای دگران در مورد شهبد
به روایت از عبدالکبیر اسدی : وقتی فرزندم جواد در جبهه بود یک شب در خواب دیدم که با او در حال رفتن هستم که به یک فلکه رسیدیم و بعد از فلکه باغی بود و در جلو درب باغ پست نگهبانی گذاشته بودند که چند پاسدار در آنجا ایستاده بودند و نگهبانی می دادند. من وجواد جلو رفتیم که وارد شویم. جواد وارد باغ شد ولی وقتی من خواستم وارد شوم یکی از پاسدارها دست روی سینه ام گذارد و مانع ورود من شد و جواد هم چیزی نگفت که مثلاً بگذارید پدرم وارد شود و با من بیاید . صبح که از خواب بیدار شدم برایم یقین شد که فرزندم شهید می شود و به آرزویش می رسد.
ثبت دیدگاه