قدر شناسي
راوی امیر غلامی: یادم هست یک روزی من و مسعود از نزدیکیهای یک زاغه مهمات در ایلام رد می شدیم، هواپیماهای عراقی این زاغه را بمباران کرده بودند. همینطور که رد می شدیم، مسعود گفت: نگه دار، صدای ناله و داد و فریاد می آید. مسعود خیلی سریع از ماشین پرید پایین، دیدم یک مجروحی را کشان کشان به طرف ماشین می آورد. متوجه شدیم که یکی از برادران ارتشی است که بر اثر همان بمباران مجروح شده است. مجروحیتش خیلی سخت بود، شکمش پاره شده و روده هایش بیرون ریخته بود. یک تکه از روده هایش اصلا پاره شده بود و ریخته بود روی زمین، با خاک آلوده شده بود. وقتی این مجروح را گذاشت داخل ماشین، خود آن مجروح از وضعیت خودش وحشت کرده بود و گاهی داد و فریاد می کرد. بعد دیدم آقای ارشادی آن قسمت از روده های طرف که روی زمین افتاده بود، آورد و داخل ماشین ریخت. متأسفانه موفق نشدیم آن مجروح را به اورژانس برسانیم و همانجا تمام کرد. این شهید عزیز را وقتی که آوردیم داخل معراج، کاملا جسد را گلاب زد، این روده هایش را جمع کرد و گذاشت داخل شکمش. پوستهای شکم را به هم نزدیک کرد. پلاستیک را که دور شهید بود جمع و جور کرد. شهید را آماده تشییع کرد، این گونه زحمت می کشید. از هیچ جنازه ای که می آوردند معراج هراس نداشت.
ثبت دیدگاه