تواضع و فروتني
راوی امیر غلامی: یک روز رفتم منزل آقای ارشادی، مسعود خواهر کوچکی داشت. این انسان بزرگوار یک لک لک چوبی برای خواهرش درست کرده بود. مثل این خیمه شب بازها، رفته بود پشت یک چیزی قرار گرفته بود. با نخ طوری این لک لک را به حرکت در می آورد، مثل اینکه لک لک خودش دارد راه می رود. با این حرکات، خواهر کوچکش را سرگرم می کرد. من وقتی این منظره زیبا را دیدم، خدا می داند چقدر پی به بزرگی این جوان بردم. آنجا بیاد امام افتادم که وقتی کودک خردسالی کنارش هست، همانند یک کودک با او بازی می کند، محبت و ملاطفت می کند. وقتی کنار یک رجال سیاسی هست چقدر با جبروت و با ابهت هست. خوب اینها نقش ها و تجسم یک انسانی است که از خاک به افلاک رسیده است.
ثبت دیدگاه