آخرين وداع با خانواده
راوی زهرا احمدآبادی: بعد از شهادت برادرم اصغر یکشب خواب دیدم که من با اصغردر داخل کوچه با هم روبرو شدیم وایشان از ماشین پیکان سواری پیاده شدند وبا حالتی شاداب و نورانی با من احوالپرسی کردند.من گفتم:شما مگرشهید نشده اید.ایشان در جواب گفتند: شما فکرمی کنید ما مرده ایم؟ باید بیایی تا جای خود را به تو نشان بدهم ومن باغی را مشاهده کردم که پر از درخت بود وآبشاربزرگی داشت وجای خیلی خوب وسرسبزی بود وعده ای هم آنجامشغول کار واستراحت بودند که گفت:اینها دوستان من هستند که یکمرتبه از خواب بیدار شدم.
ثبت دیدگاه