شناسه: 184733

عشق به جهاد

راوی زهره ابوترابی: سه روز قبل از اینکه شوهرم محمد به منطقه برود لباسهای محلی که در مرز می پوشید به من داد تا بشویم و گفت:‌ من فردا می خواهم به مأموریت بروم لباسهایم را حاضر کنید. من به او گفتم:‌ این سری اصلاً دلم نمی آید این لباسها را بشویم، روز بعد که شنبه بود ما می خواستیم جهت مداوای فرزندمان که مریض بود به مشهد بروم. گفتم: شما هم بیایید تا به مشهد برویم. ایشان در جواب گفت:‌ من حتماً باید بروم و مأموریتم را انجام دهم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه