شناسه: 184838

خواب و رویای دیگران درمورد شهید

بعد از شهادت مهدی بسیار گریه می کردم. گاه و بی گاه به مزارش می رفتم. و ناله می زدم. شبی او را در خواب دیدم. وسط ؟؟؟ وضو می گرفت. خیلی باوقار و متین بود. من به طرف او رفتم. امّا او نسبت به من بی اعتنا بود. من که اخلاق مهدی را می دانستم. از حرکاتش فهمیدم که از من ناراحت است. وقتی نزدیک مهدی رسیدم. در حالی که مسح می کشید. گفت: مادرجان مگر به شما نگفتیم. گریه نکنید. فهمیدم که روح مهدی ؟؟؟ گریه من ناراحت است و راضی نیست از آن پس تا می توانستم سعی می کردم بی تابی کنم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه