شناسه: 185019

خاطرات جنگي

راوی حسین ظریفی: شب دوم، سومی بود که گردان در جمع نیروهای ارتش مستقر شده بودند. یک شب دعای توسل برگزار کردیم. چند شب از این قضیه نگذشت که برادران ارتش آمدند و گفتند: ما پیشنهاد می کنیم که این برنامه ها را در قرارگاه برگزار کنید تا همه نیروها استفاده کنند. گفتیم اشکالی ندارد. ما هم از خدا می خواهیم بین شما بیاییم و مراسم را با شما اجرا کنیم. قرار گذاشتیم یک شب مراسم دعا را در قرارگاه برادران ارتشی برگزار نماییم. آنها امکانات خوبی برای مراسم فراهم کرده بودند و هنگام پذیرایی، شربت گوارایی به همه دادند که بچه ها نوش جان کردند. از آنها درخواست کردیم تا هفته آینده ما میزبان برگزاری مراسم دعا باشیم و آنها جهت شرکت در مراسم به گردان الحدید بیایند. آنها قبول کردند و گفتند: چه از این بهتر، برای ینکه ما هم از مراسم با حضور برادران بسیجی استفاده کنیم، حتما می آییم. بعد از گذاشتن قرار، برادر ابراهیمی گفت: می خواهید چه کار کنید، آنها برای پذیرایی شربت دادند، ولی ما برای این موضوع با مشکل رو به رو هستیم گفتم: اگر شما اجازه بدهبد تهیه شربت مراسم به عهده ما ، اما فقط یک شرط دارد و آن اینکه بعدا شما با ما برخوردی نداشته باشی، اگر این شرط را قبول می کنید، ما شربت را تهیه می کنیم. گفت: چطوری می خواهید شربت را تهیه کنید؟ گفتم شما فقط اجازه بدهید. برادر ابراهیمی گفت: بسیار خوب من حرفی ندارم، شما شربت را تهیه کنید. تصمیم گرفتیم از آب سوسنگرد که تقریبا گل آلود بود و اگر داخل لیوان شیشه ای ریخته می شد، ظاهر شربت آبلیمو را داشت، به عنوان شربت استفاده کنیم. فقط چندتا استکان معمولی داشتیم و قرار شد از همین چند تا استکان برای برادران مسئول تشکیلات که در ردیف جلو نشسته بودند استفاده کنیم و از بقیه با لیوان پلاستیکی پذیرایی نماییم. لیوان های شیشه ای و پلاستیکی را سر دیگ چیدیم وبه بچه ها گفتم هنگامی که خواستید شربت بدهید این چندتا لیوان شیشه ای را پیش مسئول و فرمانده هان برادران ارتشی ببرید تا آنها لیوان شیشه ای را بردارند. صحنه جالبی پیش آمد یکی از برادران ارتشی که خیلی با ما صمیمی بود فکر کرد محتوی لیوان شربت آبلیمو است. لیوان را برداشت و چند لحظه ای جلویش بودف برای رفع تشنگی مقداری از محتوای لیوان را نوشید به محض نوشیدن متوجه شد که شربت نیست و آب خالص سوسنگرد است، لیوان را روی زمین گذاشت و دیگر نخورد و آنجا فهمیدیم که او امروز یا فردا حرفی را به ما خواهد زد. چند روز بعد که برادر ابراهیمی را دیده بود به او گفته بود ما فکر نمی کردیم که شما اینقدر زرنگ باشید که اینجا هم بتوانید سر ما کلاه بگذارید.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه