شناسه: 185031

عشق به جهاد

راوی حمید دکترحبشی: درعملیات قادر، توفیق پیدا نکردم در کنار سید علی ابراهیمی در عملیات حضور داشته باشم. شهید محمدرضا عباسعلی پور که در آن عملیات بی سیم چی سید بود، نقل می کرد در عملیات قادر که در منطقه اشنویه انجام شد، نیروهای بالای ارتفاعات، با پاتک دشمن زمین گیر شده بودند و عراق هم آتش سنگینی روی سر، ما می ریخت. برادر ابراهیمی در حین عملیات، جراحتهای متعددی از ناحیه دست و پا برداشت. ترکشهای زیادی به او اصابت کرده بود. بچه ها نمی توانستند او را از ارتفاع پائین بیاورند. هنگامی که دیدیم، چاره ای نداریم تا از ارتفاع پائین بیاییم، پیش سید که مجروح روی زمین دراز کشیده بود، آمدیم. نفس کشیدن او را احساس نکردیم. فکر کردیم او شهید شده است. با تعدادی از برادران تصمیم گرفتیم پیکر سید را پائین ببریم. او را داخل پتویی پیچیدیم و قرار بر این شد هنگام پاتک دشمن که از ارتفاع پائین می آییم،سید را روی زمین بکشیم و پائین بیاوریم چون بدن سید جراحتهای زیادی برداشته بود و ما گمان شهادت او را می بردیم، هنگام عقب نشینی، چندان با ملاحظه پیکر سید را حمل نکردیم. چندین مرتبه پیکر را از ارتفاع به سمت پائین غلت دادیم. هر طوری بود پیکر سید را به عقبه آوردیم. وقتی قرار شد پیکر را به معراج شهداء لشگر تحویل بدهیم، معایناتی روی بدم سید انجام دادند و با کمال تعجب گفتند: قلب سید کار می کند و او هنوز زنده است. بلافاصله اقدامات احیای قلب و عروق برای سید انجام دادند و نفس کشیدنش بر قرار شد بدون معطّلی او را به تهران انتقال دادند و آنجا بستری شد. ما هم موفق شدیم به تهران بیاییم و به ملاقات سید برویم. وارد اتاقی که سید در آن بستری بود، شدیم دنبال تختی می گشتیم که فردی نسبتاً هیکل و چهارشانه روی آن دراز کشیده باشد. تنها یک نفر روی یک تخت دراز کشیده و پتویی روی خودش انداخته بود که هیکلش به سید نمی خورد. گفتم: او سید نیست. از اتاق بیرون آمده و پیش پرستار رفته و گفتیم: برادر ابراهیمی که داخل آن اتاق بستری نیست. پرستار گفت: چرا، داخل همان اتاق روی تخت دراز کشیده است. دوباره وارد همان اتاق شدیم. پتو را از روی آن بیمار برداشتیم. با کمال تعجب دیدیم، او خود سید است. بر اثر جراحتهای وارده، بدنش ضعیف و لاغر شده بود. دست و پایش داخل گچ بود. قسمتی از بدن او وجود نداشت که آسیب ندیده باشد. به محض دیدن ما، اولین کلامی که بر زبان آورد، این بود که از جبهه و عملیات چه خبر؟ بچه ها چطور هستند. ببینید به چه روزی افتاده ام. گفتم: سید درد نداری؟ گفت: چرا، خیلی هم درد دارم. گفتم: پس پرستار را برای زدن مُسکن خبر کنم. گفت: دردهای من با مُسکن آرام نمی شود. گفتم: می دانم با این همه جراحتهایی که بدنت برداشته، تزریق مُسکن شما را آرام نمی کند، ولی حداقل درد کمتری احساس می کنی. خواستم از اتاق بیرون آمده و پرستار را صدا بزنم، امّا سید خندید و گفت: فلانی، لازم نیست پرستار را صدا بزنی، درد من دوری از شماست دوری از جبهه است. می ترسم با این وضعیت برای همیشه از رفتن به جبهه محروم شوم. سید مدتی را در بیمارستان بستری بود تا بهبودی نسبی پیدا کرد. مدتی نگذشته بود که سرو کله اش در جبه پیدا شد. جراحت های او کاملا خوب نشده بود که برای عملیات خودش را به جبه رسانده بود، در حالی که کسانی بودند که بهانه های متعدد سعی می کردند به عنوان اینکه مسئولیتی دارند خود را از میادین نبرد دور نگهدارند. وقتی از سید خواسته شده بود که مسئولیت حوزه مقاومت مالک اشتر بسیج را قبول کند و رفتن به جبهه صرف نظر نماید، گفته بود که اینجا جای رزمنده نیست، شهر جای ماندن نیست، مالک اشترها در جبهه هستند. حدس من هم از آمدن سید به جبهه این بود که اگر او توانست با همان جراحات به فاصله چند ماه به جبهه برگردد، همه ناشی از توسل های مکرری بود که او روی تخت بیمارستان از خدا برای حضورش در جبهه داشت.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه