تدبير نظامي و مديريت
راوی قربان علی نظری: برای عملیات بدر آماده می شدیم. کارهای مقدماتی عملیات را انجام داده بودیم. سید چند روز قبل از عملیات، خودش را به اهواز رسانید. به محض آمدن، گزارش کارهای انجام شده را خواست و گفت: همة کارها را که انجام داده اید؟ من هم گزارش مختصری به سید ازائه دادم. با آمدن سید، من به مرخصی رفتم. زمانی که برگشتم، تعدادی از بچه های شمال را به گردان ما داده بودند. 10 روزی را روی آب، بچه ها را آموزش دادیم تا با شرایط عملیات آبی، خاکی کاملاً آشنا شده و ترس و اضطراب آنها کاملاً از بین برود. شبی که قرار بود، فرماندة گروهانها، کاملاً توجیه شوند، شهید توکلی خواه، شهید فیاض، سراجی و چند نفر دیگر از برادران به چادر فرماندهی آمده بودند. برادر شریف که فرماندهی را بر عهده داشت، کنار کالک و نقشه عملیاتی ایستاد و توضیحات لازم را ارائه داد. سپس سید بلند شد و وظایف هر کدام از برادران را توضیح داد. یکی از بچه ها که آدم نسبتاً هیکل مندی بود، گفت: سید، من آنقدر صبر و طاقت ندارم که بعد از جلو آمدن بایستم و منتظر فرمان شما باشم، همین الآن بگو من چه کار کنم تا با نیروها از همان نقطه ای که می گویی وارد عمل شویم و عراقی ها را از بین ببریم و نابود کنیم. سید گفت: عجله نکن، اینجوری نیست، بایستی، برویی و در مکانی که می گویم، منتظر دستور بمانی. توجیه برادران تمام شد. قرار بر این شد، گروهان برادر فیاض ابتدا وارد عمل شود و سنگرهای کمین دشمن را خاموش کند تا از پشت سرش، گروهان بعدی وارد عمل شود. مسیر پیشروی بسیار خطرناک بود. بعد از طی کردن مسیر 25 کیلومتری روی آب تازه باید 200 تا 300 متر سیم خاردارهای دشمن را پشت سر گذاشته و بعد از آن سنگرهای کمین چهارلول های دشمن را خاموش می کردیم. عراقی ها چون در خشکی، بالای بلندی مستقر بودند، نسبت به ما که روی آب بودیم، وضعیت فوق العاده ای داشتند. هر لحظه ممکن بود با اصابت گلولة دشمن به قایق، زیر اب برویم و عملیات با شکست رو به رو شود. امّا لطف و عنایت خدا، باعث شد، عراقی ها آن شب کور شوند و بچه های خط شکن را نبینند. آن شب بچه ها بدون اینکه تیری شلیک کنند، توانستند خود را به خشکی رسانده و سنگرهای کمین دشمن را یکی پس از دیگری تصرف کنند. روز بعد، سید همراه گروهان بعدی وارد عمل شدند و خود را به سنگرهای کمین دشمن که در دست بچه ها بود، رساندند. وقتی من به خط رسیدیم، سید مرا دید و پیش من آمد و سلام علیکی با هم کردیم. برادر کاووسی که در کنار من ایستاده بود، سید را که در حال دور شدن از من بود، نشان داد و گفت: او چه کاره است؟ گفتم: او فرماندة گردان ماست. گفت: زمانی که به خط زدیم، تیربارها و چهار لولهای دشمن، از چپ و راست ما را زیر آتش گرفته بودند و نمی توانستیم ذرّه ای تکام بخوریم. اگر او (سیّد) نمی رسید. عراقی ها همة ما را کشته بودند. نمی دانم او از کجا بیرون آمد و با شلیک آر پی جی تیربار و چهار لول دشمن را خاموش کرد و همة ما را راحت کرد. بعد از گرفتن خط، بوسیلة یکی، دو تا ایفا، اسیران عراقی را به پشت خط انتقال دادیم.
ثبت دیدگاه