شناسه: 185085

تدبير نظامي و مديريت

راوی هادی نعمتی: در عملیّات قادر بنده توفیق پیدا کرده بودم که جانشین ایشان باشم . ما در یک منطقة درون مرزی صعب العبوری حرکت می کردیم . دقیقاً موقع نماز بود که ما آماده شدیم و گروهان ما تقسیم بندی شد . زمان حرکت و مسیر حرکت مشخّص شد . غذا خوردند و دستور حرکت دادند و وقت ایجاب می کرد که دیگر حرکت کنیم تا به موقع به دشمن برسیم . ما نماز را همین طور در حال عبور و در میان راه خواندیم و بعد حرکت کردیم . ما موقع نماز مغرب و عشاء که حرکت کردیم دقیقاً نماز صبح به محلّ دشمن رسیدیم . محلّ خیلی صعب العبور بود و با مشکل عبور کردیم و وقتی می خواستیم از محلّ دشمن عبور کنیم دشمن متوجّه شد و ما را زیر آتش گرفت همان جا ما کنار هم بودیم و ایشان در حال هدایت بود و سفارشهای لازم را می کرد و سفارش می کرد که اگر احیاناً برادران شهید شدند یا ما شهید شدیم چه باید بکنید و مسیر را برای ما مشخّص می کرد و هدف مضاعفی را به ما نشان داد. حرکت کردیم و همان موقع تیربارهای دشمن مرتّب روی ما آتش می کردند و دشمن در ارتفاع بود و ما در سراشیبی و شدیداً زیر آتش دشمن بودیم . در همین حال ایشان فریاد زد برادرها وقت نماز شده است و برادران نمازتان را فراموش نکنید و اگر در حال حرکت نماز را بخوانید قبول است . خلاصه تا نزدیک ظهر دشمن ما را معطل کرد و ما تلفات زیادی دادیم و نتوانستیم دشمن را دور کنیم. من ایشان را ندیدم وضعیّت هم خیلی ناجور شده بود و من مانده بودم چکار کنم برادران هم پشت سر هم شهید می شدند و پیکی که خبرها را می آورد می گفت : فلانی شهید شد و فلانی شهید شد و من شدیداً بی صبر شده بودم و هرچه جویا بودیم که برادر علی کجاست پیک می گفت : من ندیدمش . در حالی که من درگیر بودم دیدم ایشان به حالت غلتیدن که تیر نخورد به طرف من می آید و گفت : برادر علی شهید شد و خبر شهادتش را پیک به من داد و من آنقدر ناراحت شدم که به سینة پیک زدم و گفتم دیگر برای من خبر نیاور و در همین موقع یک پایی به آسمان رفت و به زمین برگشت که صدای تکبیری بلند شد که من احساس کردم صدای برادر ابراهیمی است . ایشان صدای من را می شنید که من چه می گویم . در همین شرایط دشمن با پوشیدن لباس بسیجی ما به طرف ما می آمد که اوّل ما متوجّه نشدیم ولی وقتی دیدیم همه ریشهایشان را زده اند فهمیدیم و ما با بی سیم خبر دادیم که بی سیم چی ما برادر نوده ای که بعد ما شهید شدند با خود شهید ابراهیمی حرکت می کرد که از او پرسیدم کجاست که من را به همان راهی برد که پایی بلند شد و همان پای شهید ابراهیمی بود و من گفتم باید سریعاً ایشان را به عقب ببرید . در محاصره خیلی سخت گذشت نه آب داشتیم نه غذا و مقداری از مجروحین هم مانده بودند . شهید ابراهیمی منتقل شدند امّا خیلی سخت و با مشکلات زیاد. شهید نودهی با اسب و قاطر شهید ابراهیمی را به عقب آوردند . چند بار در راه افتاده بودند ولی خدا می خواست ایشان در این عملیّات شهید نشوند و آن هم مصلحت بود تا ما مقداری درس اخلاق و استقامت از ایشان بگیریم . بعد ایشان به بیمارستان برده شدند و آن موقع شفا یافتند ولی هیچ وقت شهید ابراهیمی از مشکلات آن عملیّات حرف نزدند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه