عشق به جهاد
راوی نرگس آشفته: در آن زمان که محسن می خواست به جبهه برود من خیلی کوچک بودم. به یاد دارم مادرم به محسن می گفت: نمی خواهد به جبهه بروی. ما کسی را نداریم، پدرت هم نیست و تو بزرگتر این خانه هستی چه کسی می خواهد خواهرانت را جمع کند و مادرم اصلا موافق نبود که محسن به جبهه برود. ولی ایشان خیلی اصرار داشت و بالاخره با امام جماعت مسجد مشورت کرد و ایشان به خانه ی ما آمد و مادرم را راضی کرد و گفت: بگذارید ایشان این قدر که اشتیاق دارد در جبهه شرکت کند و مادرم هم به خاطر این که ایشان سید روحانی بودند رضایت داد و محسن به جبهه اعزام شد.
ثبت دیدگاه