خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی معصومه آشفته: از نبود محسن خیلی ناراحت و دل تنگ بودم. یک شب خواب دیدم که محسن در یک دشت بزرگی است و می گوید: چرا خواهر ناراحت هستی. دستم را گرفت و مرا از یک تپه ی کوهی بالا برد. از بالای تپه دشت بزرگی را دیدم که یک چادر سبز رنگ بزرگ در وسط آن است و دورش هم خیمه های کوچک و سفید. بعد به من گفت: این خیمه ی سبز را که می بینی، خیمه ی امام حسین علیه السلام است و خیمه های کوچک همه شهدای انقلاب هستند. ناگهان از خواب بیدار شدم و به مادرم گفتم دیگر ناراحت نباش جای محسن خوب است. از همان موقع دیگر براش ناراحت نبودم چون می دانستم که جایش بسیار خوب است.
ثبت دیدگاه