شناسه: 185713

محبت و مهرباني

راوی معصومه آشفته: به یاد دارم که برای برگزاری مسابقات قرآن یک هفته به گلمکان رفتیم. بعد که در آن مسابقات برنده شدم و مقام اول را کسب کردم. هنگام برگشتن به خانه هدیه ای که از طرف مسابقه به من داده بودند داخل اتوبوس جا گذاشتم. به خانه که رسیدم جریان را برای مادرم تعریف کردم و شب که خوابیده بودم ظاهرا مادرم به محسن گفته بود که معصومه کادویش را در اتوبوس جا گذاشته، بعد که ایشان متوجه می شود و می رود یک هدیه برای من می خرد و این بهترین خاطره ی من از محسن بود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه