شناسه: 185990

فعاليت در بسيج

راوی محمد ملائکه: یادم هست یک مرتبه یکى از بچه ‏هاى بسیج محله چند مدت بود که به بسیج نمى‏آمد.سید هاشم از این مسئله خیلى ناراحت بود چون نمى‏خواست هیچ کس به آسانی از دامن بسیج رها شود.خیلى مى‏خواست که طرف را ببیند صحبت کند که چرا به بسیج نمى آید.پیگیر این مسئله بود ولى نتوانست طرف را ببیند. مرخصى سید هاشم تمام شد و رفت جبهه. در جبهه یکى از بچه‏ها که مى‏خواست بیاید مشهد سید هاشم او را مأمور کرده بود که برود با آن فرد که به بسیج نمى‏آمد صحبت کند تا شاید طرف برگردد.خلاصه ایشان هم آمد سراغ من و گفت:سید هاشم چنین مأموریتى به من محول کرده ولى این کار از دست من ساخته نیست. توبیا این کار را انجام بده. من قبول نمى‏کردم. ولى نمى‏دانم سید هاشم چقدر به ایشان این مسئله را تأکید کرده بود که ایشان یک ساعت و نیم بامن راجع به این مسئله صحبت کرد. آخرش هم گفت این سفارش سید هاشم است حتماً باید پیگیرى شود. مى‏خواهم بگویم که سید هاشم اینقدر پیگیر و مسئولیت‏پذیر بود. دلش نمى‏خواست کسى را به این آسانى از دست بدهد. چون دلسوزانه کار مى‏کرد بچه‏هاى محله هم خیلى طرفدارش بودند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه