شناسه: 186010

خاطرات جنگي

راوی سیدهاشم آراسته: روزى در سنگر نگهبانى نشسته بودم برادرم، سید جواد که پاس بخش بود، داخل سنگرم آمد و گفت: این سنگر مثل همیشه، روزها باید خالى شود، از دریچه سنگر نگاهى به بیرون انداختم که ناگاه تیرى به فاصله 5 سانتیمتر بالاتر از پیشانیم به سنگى اصابت کرد. سرم را فوراً کشیدم کنار. سید جواد مى‏خواست نگاه کند که تیر از کدام طرف بود، ناگاه تیر دوم به فاصله 5 سانتى متر پایین‏تر از دهان سید جواد به سنگى اصابت کرد، ما که وضعیت را چنین دیدیم، فوراً سنگر را خالى کردیم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه