اولين اعزام
راوی سیدهاشم آراسته: در سال 1359 درحالى که 18 سال از عمرم مىگذشت با زحمات زیاد توانستم پس از گذراندن سه روز آموزش کوهپیمائى و شرکت در جلسه آشنایى مختصر با اسلحه، براى اعزام آماده شوم. من به همراه 120 نفر بسیجى و برادر بزرگوارم سیدجواد آماده حرکت شدیم .در مسجد کرامت بعد از اینکه نفرى دو عدد پتوى سیاه یک عدد کوله پشتى قمقمه جیب خشاب پوتین لباس رزم کلاه آهنى و کلاه گرم تحویل گرفتیم گفتند آیت الله مرعشى مریض هستند و چون ما از طرف ایشان راهى جبهه هستیم براى عیادت ایشان به بیمارستان مىرویم و بعد راهى جبهه مىشویم ساعت 4 بعدازظهر مصادف با شب اربعین حسینى در حالیکه سه اتوبوس پشت سرهم آماده حرکت بودند عدهاى ازامت حزبا...پدر مادر خواهر بچهها دور بچههاى اعزامى را حلقه زده بودند. لحظه عجیبى بود. براى اولین بار باقلبى مطمئن مىرفتیم تا جبههها را پرسازیم. تا آن موقع 4/5 ماه از شروع جنگ مىگذشت و هنوز نیروى زیادى به جبهه اعزام نشده بود ساکهاى بچهها پر از پسته آجیل و غذاهاى مختلف دیگر بود. بعد از دیدار با آقاى مرعشى و هدیه ایشان به هر رزمنده که یک بسته پسته همراه با 100 تومان پول بود حدود ساعت 5 حرکت کردیم و اذان صبح به تهران رسیدیم واز آنجا به سوى غرب حرکت کردیم چون تا آن موقع به منطقه جنگى نرفته بودیم بچهها مشتاق دیدن منطقه بودند بادیدن تانکهاى خودى بین شهر همدان و باختران به ذکر خدا مشغول شدیم ساعت بعداز ظهر به باختران رسیدیم ابتدا به مسجد آیت ا... بروجردى رفتیم و شب را در آنجا سپرى کردیم هوا که روشن شد گفتند: آیت ا...اشرفى اصفهانى مىخواهند شما بچهها را ببینند بعد از چند لحظه ایشان وارد شدند و با تک تک بچهها روبوسى و دیدار نمودند و بچهها را به تقوى و نماز اول وقت سفارش نمودند و به بچهها خیر مقدم گفتند لازم به ذکر است که مسئولیت بچهها به عهده مسئول بسیج مسجد کرامت آقاى محمد زبردست بود ایشان ساعت 9 صبح بود که گفتند: جهت دیدار با آقاى علوى نماینده امام به طرف غرب حرکت مىکنیم. بعد از چند دقیقه وارد منزل آقاى علوى شدیم. ایشان بعد از نشستن کلیه برادران صحبت خود را شروع کردند. ابتدا خیر مقدم گفتند و بعد حمله عراق به ایران و وضع جبههها را مقدارى تشریح کردند و آقاى مصباح را جهت رفع مشکلات و ناراحنیهاى جبهه معرفى نمودند. سپس آقاى مصباح صحبت کردند او بعد از خوش آمد گوئى و صحبت درباره سپاه و ارتش گفت خدمت کردن در جبهه زیر نظر ارتش یا سپاه فرقى نمىکند مهم این است که براى خدا باشد ما که چون عاشقى بى قرار به دنبال معشوق و منتظر دیدن خط مقدم بودیم گفتیم: بلى چنین است، ارتش و سپاه دو لشکر الهى هستند. دراین موقع ناگهان گفتند: برادر سید جواد و سید هاشم آراسته ملاقات با تعجب درب آمدیم دیدیم پسر خاله مان که درباختران زندگى مىکرد آمده است. بعداز صحبت و احوالپرسى چند ساعتى مرخصى گرفتیم و به منزل ایشان رفتیم و شب را در آنجا سپرى کردیم و صبح زود به مسجد آمدیم بعد به طرف پادگان ابوذر حرکت کردیم. روز 59/10/13 در یکى از آپارتمانهاى پادگان اسکان گزیدیم گفتند: فعلاً اینجا باید بمانید چند ساعت بعد سرگرد زنوزى وارد شد و ضمن خوش آمد گویى گفت: شما بچههاى مشهد این همه راه آمدهاید و ما افتخار داریم درکنار شما بجنگیم، ولى این جنگ باید با آموزش بیشترى باشد. لذا چند روزى باید مسائل جبهه را براى شما آموزش دهیم. و در ضمن شما جزو تیپ ضربت احمد بن موسى، زیر نظر سرهنگ انصارى و بدرى مىباشید و من نیز با شما هستم... سه چهار روز براى ما سخت گذشت طورى که هر ساعتش براى ما یک شبانه روز بود و در انتظار دیدن خط مقدم لحظه شمارى مىکردیم. افراد به اسلحه ام یک و برنو مسلح شدندو تعداد قلیلى هم ایر بار به سه چهار نفر دادند. افراد به دو دسته تقسیم شدند یک گروه بیست نفرى و یک گروه شصت نفرى گروه اول را که سید جواد جزو آنها بود حرکت دادند و رفتند. روز بعد پس از 24 ساعت انتظار ما را به سوى تنگه حاجیان که از اهمیت ویژهاى برخوردار بود، حرکت دادند. آن زمان تنگه حاجیان در اختیار برادران لشگر 77 بود. شبانگاه وارد منطقه مورد نظر شدیم. به ما گفتند کمى پایینتر، تیرآهنهاى بزرگى که قبلاً فرستادهایم برداشته و به بالاى قله ببرید و بر فراز قله، 6 عدد سنگر بزرگ بر پا کنید. بعد از مدتى هر 6 نفر یک تیرآهن قوى را برداشته، و بار دیگر گروههاى بسیجى به سوى سر قله حرکت کردیم. به ما گفته بودند که هر گاه گلوله منور زدند باید فوراً روى زمین بخوابید. ما چون تا آن زمان گلوله منور ندیده بودیم منتظر دیدن آن بودیم. به سر قله کوه نزدیک شده بودیم، بسیار کوه با عظمت و زیبائى بود کوهى که فقط سنگ بود و هیچ خاکى در آن دیده نمىشد. در نزدیکیهاى قله ناگهان منطقه با منور روشن شد. ما بدون توجه آهنها را انداخته و روى زمین خوابیدیم. آهنها با صداى عجیب و غریبى به طرف پایین سقوط کردند. چندى نگذشته بود که دیده بان خبر داد که بر اثر سر و صدا و بى احتیاطى بچههاى جدید، دشمن به جنب و جوش در آمده و کلیه تانکها را روشن کردهاند و از قرار معلوم مىخواهند حمله کنند. ما کمى ترسیدیم چرا که منطقه از صداى تانکها به لرزه در آمده بود. چند دقیقهاى گذشت، تا اینکه خبر مسرت بخشى همه را شاد و مسرور ساخت و آن اینکه دشمن به خیال اینکه ما مىخواهیم منطقه را زیر موشک ببندیم، چهار کیلومتر عقب نشینى کرده بود. از آنجا دوباره به پادگان ابوذر آمدیم مدتى گذشت تا اینکه یک روز صبح گفتند: شما را به خط مىبریم. ما با شادمانى منتظر شب شدیم. ساعت 4 بعد از ظهر بسوى خط روانه شدیم بعد از اینکه دو ساعت راه رفتیم ما را در قلعهاى که در پشت کوهى قرار داشت و در دامنه کوه غارى وجود داشت که به آن کمپ سرهنگ مىگفتند، پیاده کردند و از آنجا تا خط باید پیاده مىرفتیم همه در یک خط شدیم و سر اکیپ حرکت را آغاز کرد 6 الى 7 ساعت راه افتادیم تا به تدارکات خط رسیدیم و در آنجا با عدهاى از برادران که مدتى آنها را ندیده بودیم، ملاقات کردیم. صحنه جالبى بود اشک شوق در چشمان بچهها جمع شده بود و مردانه آماده مبارزه بودند. بعضى از برادران از جمله برادرم سید جواد را آنجا دیدم و شادمان شدم. سنگرهاى کوچکى درست کرده بودند که بیشتر از 2 یا 3 نفر جا نمىشد. چون زمین را سنگهاى عظیم در بر گرفته بود، نمىشد سنگرها را بزرگتر درست کنند. به هر حال در یکى از سنگرها جمع شدیم. در هر سنگر 3 نفره 11 نفر جمع شده بودند که بسیار مشکل و آزار دهنده بود. به هر حال شب را به همین صورت گذراندیم. صبح که شد هر دو نفر یک سنگر را تحویل گرفتیم. خطى به طول 6 کیلومتر در اختیار ما 60 نفر بود. همه افراد یک اسلحه برنو و ام1 داشتند و هیچ یک از افراد آر پى چى نداشتند. چند صباحى گذشت تا اینکه روزى سروان حسینى به خط آمد و گفت: مىخواهیم در این محور دو عدد کالیبر 50 بیاوریم. چه کسى مىتواند عهده دار آنها شود؟ من و یکى دو نفر دیگر قبول کردیم. او ابتدا با من مخالفت کرد ولى بعد از اینکه با او صحبت کردم قبول کرد. اسلحه را آوردند و در آنجا آموزش چند دقیقهاى دادند. ما با آن اسلحه قاطرهاى عراقیها را که وسایل و مهمات براى آنها مىبردند، مىزدیم. روزها از پى هم مىگذشت و سرسبزى زمین نشانگر آمدن سال جدید بود. سه روز به سال جدید مانده بود که خط را از ما تحویل گرفتند و به عدهاى از کردهاى محلى تحویل دادند.
ثبت دیدگاه