عشق شهادت
راوی مرتضی نصیری: قبل از عملیات خیبر یادم هست که شبى بعد از دعاى کمیل همینطورى دو نفرى رفتیم گوشهاى نشستیم. سید هاشم آن شب خیلى گرفته و غمگین به نظر مىآمد رو کرد به من و گفت مرتضى مىدانى من از اول جنگ همینطورى مىآیم جبهه ولى نمىدانم چرا خداوند عنایتى به ما نمىکند. با گفتن این کلمه دیدم اشک جلو چشمهایش حلقه بست. بعد مکثى کرد و گفت: نمىدانم چرا خداوند عنایتى به ما ندارد.خلاصه آن شب سید خیلى در فراغ شهدا گریست. مخصوصاً وقتى که نام شهید کرامتى را مىبرد. شهید کرامتى از بچههاى محله بود.او با سید هاشم خیلى مأنوس بود.آن شب سید هاشم خاطرهاى از شهید کرامتى برایم تعریف کرد و گفت:زمانى که در پل فلزى بودیم شهید کرامتى براى خودش یک جایى درست کرده بود براى عبادت.شبها همیشه مىرفت همانجا به مناجات مشغول مىشد. هیچ شبى نبود که بچهها على را در حال نماز و راز و نیاز نبینند.خلاصه آن شب سید هاشم خیلى براى على کرامتى گریست.
ثبت دیدگاه