اداي دين
راوی کبری میرزاده: یادم می آید روزی که پسرم عمویم آمد و گفت محمدتان دارد می رود جبهه اگر کارشان دارید سریعا" بروید که دارد حرکت می کند بعد از چند لحظه ای پدرش آمد و به ایشان گفتم : مثل این که محمد دارد به جبهه می رود دیگر سریع من و پدرش به همان مکانی حرکت کردیم که قرار بود فرزندمان سوار ماشین شده و اعزام شود وقتی ایشان را دیدیم پدرش به ایشان گفت : محمد جان پول لازم داری ؟ جواب داد نه . فقط یک قرضی دارم که 90 تومان یا صد تومان است که باید به فلانی بدهم خواهش می کنم که شما بروید پول او را بدهید که اگر احیانا" من برنگشتم دیگر دین دار کسی نباشم خلاصه پدرش رفت نزد طلبکار و پولش را داد .
ثبت دیدگاه