شناسه: 186761

توجه به خانواده

راوی منصوره یوسفی: یک روز پیش از ظهر برادرم محمد به پدرم می گوید می خواهم به جبهه بروم پدرم به ایشان می گوید جبهه به تو واجب نیست بجای رفتن بیا و با من در کار کشاورزی کمک کن - در آن زمان ماشین نبود که بتواند محصولات کشاورزی را جمع آوری کند . برادرم می رود و به پدرم کمک می کند و محصولات را جمع می کنند بعد برادرم به حمام می رود و هنگام رفتن به جبهه می رود و درب مغازه شوهرم و می گوید اگر اینها - مادر و خواهرم - سراغ مرا گرفتند بگو نیم ساعتی است که ماشین رزمندگان رفته است در صورتی که هنوز چند ساعت به اعزام آنها وقت بوده است علتش این بوده است که نمی خواسته است من و مادرم به دنبال او گریه و زاری کنیم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه