شناسه: 186763

خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی منصوره یوسفی: یادم می آید در نزدیکی خانه مان یک درختی کنار حوض بود که ما دخترها آن زمان می رفتیم در آنجا لباس می شستیم یک شب خواب دیدم که محمد مان آمده در حالیکه تیر خورده است همچنان دلم شور می زد دیدم حاج عموی شوهرم و بقیه مردها می خواهند درخت را بیندازند عمو پیشقدم شده بود که برود بالای درخت و آن را بیندازد به ایشان گفتم یک وقت نروی بالای درخت و آن را بیندازی چون من دیشب خوابی دیده ام و می ترسم من راضی نیستم که تو بروی بالای درخت و آن را بیندازی ایشان به من گفت باشه تو برو خانه من می آیم اما به حرف من نکردند و درخت را انداختند بعد از ظهر شده بود و من به اتفاق همسرم به مسجد رفتیم و برای این که خوابی ترسناک دیده بودم مادر همین شیخ همسایه ها می گفت : اینجا بنشین تا یک ختمی برای آنهایی که در مرز هستند بگیریم خلاصه ما هم به اتفاق آنها این ختم را خواندیم و به خانه مان رفتیم و بچه هایمان را غذا دادیم دیگر خاطر جمع شدم و آمدم به خانه ی پدرم دیدم پدرم دراز کشیده است زمستان بود مادرم یک منقلی زیر کرسی گذاشته بود و حسابی گرم شده بود من هم رفتم زیر کرسی که کمی استراحت کنم در همین حال و هوا بودم که نمی دانم حاج شیخ عبدالکریم با حاج شیخ عبدالجواد و نصیری آمدند منزلمان به همراه تعدادی زن به من گفتند : بلند شود خودت را آماده کن که می خواهیم به جایی برویم من در حالی که خنده ام گرفته بود به آنها گفتم کجا؟ پاسخ دادند الان بیا برویم که دیر شده است دیگر به همراه آنها رفتم صبحش به اتفاق آنها رفتیم معراج دیدم . بله خوابی را که شب قبلش دیده بودم به حقیقت پیوسته بود و دقیقا" دستش از بالا تیرخورده بود من خودم را داخل تابوت انداختم و شروع به گریه کردن کردم و گله کردن که چرا رفتی و مرا تنها گذاشتی چون او تنها برادرم بود و به ایشان خیلی علاقه داشتم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه