شناسه: 186765

خاطرات بعد از مجروحيت

راوی منصوره یوسفی: یادم می آید شبی برادرم از جبهه به مرخصی آمده بود صبح که از خواب بیدار شدم رفتم به دیدنش وقتی نگاهش کردم دیدم محمد کلاهش را پایین کشیده است زمستان بود من فکر کردم از شدت سرما این کار را کرده است به ایشان گفتم : من یک چیزی از زن عمو شنیده ام گفت چی ؟ گفتم : شنیده ام گوشت تیر خورده است همین طور که ایستاده بود گفت : نه اینطور نیست به ایشان گفتم اگر راست می گویی بگذار کلاهت را بردارم تا ببینم مجروحیتت صحت دارد یا نه . ایشان نمی گذاشت خلاصه با هر سماجتی بود من کلاهش را برداشتم که دیدم به اندازه یک سر انگشت از گوشش تیرخورد است .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه