شناسه: 186766

تولد و کودکي

راوی منصوره یوسفی: زمانی که برادرم محمد به دنیا آمده بود سرخجه گرفته بود به نحوی که نمی توانست نفس بکشد یک روز زن همسایه مان خانه مان آمده بود و به مادر بزرگم گفت : مادرجان اصلا" غصه نخوری ایشان خوب خواهد شد مادرم پس از شنیدن این جمله اشک در چشمانش حلقه زد و شروع به گریه کرد و با همین وضع رفت خوابید در خواب دیده بود که در یک مسجدی در حال روشن کردن چراغهایش است می پرسند این مسجد چرا چراغهایش خاموش است می گویند برای مریض ها بعد ادامه می دهند که چرا این قدر به مسجد می آیی و یک چراغ نمی آوری وقتی مادرم از خواب بیدار شد در همان نصف شب دو چراغ را برداشت و رفت به مسجد و در چهارگوشه ی مسجد دو رکعت نماز خواند خلاصه سرخجه اش همان روز خوب شد .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه