عشق به جهاد
راوی حسن یوسفی: یادم می آید زمانی که جنگ شروع شده بود ایشان از طرف بسیج دو سه دفعه جبهه رفت بدون اطلاع ما رفته بود خود را معرفی کرده بود و به جبهه اعزام شده بود با خودم گفتم : خوب اشکالی ندارد حالا که رفته است به دستور رهبر رفته است دفعه ی دومی که رفته بود وقتی برگشته بود تیری به کنار گوشش خورده بود که تقریبا" پانزده روزی آثارش بود در طی این مدت من در صحرا بودم و مشغول آوردن کاه بودم یک روز الاغی را کاه بار کردیم به ایشان گفتم شما این الاغ را با کاهها به روستا ببرید من خودم می آیم می خواهم به شهر بروم کاری دارم من با چرخ به بازار شهر رفتم که دیدم ایشان هم آنجا است در آنجا می گفتند : بسیجی ها می خواهند به جبهه اعزام شوند من خیال کردم که ایشان نمی خواهد برود از محمد سئوال کردم تو کی آمدی که من متوجه نشدم ؟ گفت : پدرجان بنده کاهها را خالی کردم و سریعا" خودم را به اینجا رساندم نترسید این دفعه به جبهه نمی روم و محمد به بهانه ی کار داشتن از من جدا شد من هم راه افتادم با ماشین می خواستم بروم به جایی که رزمنده ها قرار بود از آنجا اعزام شوند رفتم سر دو راهی ایستادم تا این اتوبوس ها بیایند و با رزمنده ها خداحافظی کنم یکدفعه دیدم پسرم در آخر یک اتوبوس نشسته است به محض دیدن من با من خداحافظی کرد دیگر ایشان رفت و من هم نتوانستم کاری بکنم که او نرود چون مادرش به من سفارش کرده بود بخاطر مجروحیت گوشش نگذارم برود وقتی به خانه برگشتم و موضوع را به مادرش گفتم ایشان شروع به اعتراض و گریه نمودن کرد .
ثبت دیدگاه