خاطرات سياسي
راوی غلام نبی یعقوبی: سال 53 بود و محمد در میان جمعی سخنرانی می کرد. در پایان مراسم مأمورین شاه آمدند و به محمد گفتند: چرا برای سلامتی شاهنشاه دعا نکردید. محمد گفت: شاهنشاه سالم است و نیازی به دعا ندارد. آنها عصبانی شدند و گفتند: فردا، باید در سخنرانی حتماً دعا کنید. بعد ازآن محمد گفت: ((من اهل دعا کردن برای شاهنشاه نیستم و اینجا دیگر جای ماندن نیست.)) برنامه خود را ناتمام گذاشت و رفت. فردای آن روز مأمورین شاه آمدند و دیدند هیچ کس نیست.
ثبت دیدگاه