خاطرات بعد از مجروحيت
راوی فاطمه طلوع: عملیات خیبر که شروع شد حسن و پدرش در جبهه بودند . ما از هیچ کدام خبر نداشتیم یک شب ساعت ده آمدند و گفتند که حسن مجروح شده و او را به بیمارستان 17 شهریور برده اند . ما با دامادمان به بیمارستان رفتیم . به هر بخشی که زنگ زدیم گفتند : اینجا نیست . داخل دفتر بیمارستان نشستیم تا اینکه او را پیدا کردیم . متوجه شدیم به خاطر اینکه تعداد مجروحین زیاد بوده او را به بخش زن ها برده بودند . رئیس بیمارستان آمد که ببیند برخورد من با پسرم چکونه است . از دوز حسن را دیدم که دستش به گردنش است - سه تا تیر به زانویش خورده بود یک تیر از مقابل سینه اش رد شده و یک مقدار گوشت و پوست و سینه را برده بود یک تیر نیز در بازویش مانده بود و یک تیر از بازویش رد شده بود - وقتی به نزدیک او رفتم ، او را در بقل گرفتم و گفتم : حسن جان آمدی ! گفت : مادر آهسته ، آهسته مریض ها خوابند . اطرافم را نگاه کردم دیدم رئیس بیمارستان به همراه چند نفر دیگر در حال تماشای ما هستند . حدود دو سه روز در بیمارستان بود و بعد او را مرخص کردند و به خانه آمد .
ثبت دیدگاه