تقيد به انجام کامل ماموريت
راوی زهرا هاشمی زو: یک شب در خودمان بودیم که از طرف سپاه آمدند و گفتند که : خواهر سید حسن هاشمی شما هستید ؟ گفتم : بله ، گفتند : سید حسن مجروح شده و در بیمارستان سپاه است ..گفتند که : به خانواده چیزی نگویید که ناراحت می شوند . گفتم : بروید به خواهرم که در اوین است به او هم بگویید که هر چه زودتر خودش را به مشهد برساند . من گفتم : اگر لازم است همین امشب برویم . برادر سپاهی گفت : نه شما صبح زود بروید می خواهد الان بروید . وقتی بچه ها را آماده کردم به همراه شوهرم به مشهد رفتیم . دیدم مادرم دو سه من قند گرفته و در حال شکستن است وهیچ خبری هم ندارد . کنارش نشستم و از او پرسیدم از حسن چه خبر ؟ گفت : حسن در عملیات والفجر 8 است بعد از عملیات به مرخصی می آید . من این قندها زا گرفتم که وقتی حسن آمد و دیگران به دیدنش آمدند ، قند داشته باشیم .بعد از چند لحظه مادرم گفت : بلند شوید به آن اتااق بروید و اسبابهای پسر و عروسمان را ببینید . بلند شدم و به آن اتاق رفتم - من با خودم فکر می کردم که من مجروح شده اما خواهر شوهرم شنیده بود که او شنیده است اما به ما چیزی نمی گفت - خواهر شوهرم هم با ما آمد . مادرم یکی ، یکی از اسبابها را به من نشان می داد و ما هم می گفتیم : مبارک باشد . یک دفعه متوجه شدم که خواهر شوهرم یک گوشه نشسته و در حالت دیگری است . او که همیشه در این موارد خوشحال بود حالا چرا ناراحت است . یکسره خودم را دلداری می دادم و با خود می گفتم : ان شاء ا... که چیزی نیست . بعد یکی از برادرهایم را صدا زدم و گفتم : برادر فکر می کنم حسن سالم نیست . گفت برای چه ؟ گفتم : الان رادیو اعلام کرد شش نفر شعید از خور است و دیشب هم به من خبر دادند ، که حسن مجروح شده است . گفت نه شایعه است گفتم : نه ، برادر هر چه هست ، هست من و شوهرم سعی می کردیم برادرم را راضی کنیم که به دنبال حسن برود . در همین حین زنگ درب خانه به صدا در آمد . برادرم درب را باز کرد . یکی از برادران سپاهی بود . برادرم بیرون رفت و با او شروع به صحبت کردن نمود . بعد از اینکه از قضیه با خبر شد ، آمد و ما را سوار ماشین کرد و به معراج برد . وقتی روی تابوت حسن را برداشتیم شب عملیات سعی می کند نیروهایش را به این طرف و آن طرف بفرستد . آن شب به علت ریزش باران زمین خیس و پر از گل می شود و پوتینها مانع از این می شود که به راحتی به این طرف و آن طرف برود و بنابراین پوتینهایش را از پاهایش در می آورد تا پاهایش سبک شود . در همین حین یک ترکش خمپاره به وی اصابت می کند و به همین صورت شهید می شود و هشت روز جنازه اش کنار اروند رود می ماند . دیدیم یک دستمال محکم روی چشمانش بسته اند . خواستیم که این دستمال را از روی چشمانش برداریم اما نگذاشتند.
ثبت دیدگاه