شناسه: 187208

خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی سید احمد هاشمی زو: یک شب خواب دیدم- در روستای ما رسم بود در هنگام درو گندم ها یکی از بزرگان روستا گندم ها را برمی داشتند و می گفتند: ای دوست خوش آمدی که خوشم آمد زآمدنت هزار جان گران فدای هر قدمت ... - از کنار زمینی که گندمهایش را درو می کردند، رد می شدم. بزرگتر دروگرها آمد و یک مشت گندم برداشت و گفت: ای دوست خوش آمدی که خوشم آمد زآمدنت هزار جان گران فدای هر قدمت اگر از آمدنت خبر می داشتم سر راهت گل یاسمن می کاشتم من خودم گفتم الان که چیزی ندارم که بخواهم قربانی کنم. صبح که از خواب بیدار شدم فهمیدم که یکی از فرزندانم شهید شده است.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه