غفلت و بي توجهي
راوی اعظم رمضانی: یک شب برای ما خبر آوردند که حسن سوخته است . - حسن موادّ منفجره را در کاسة لاکی مخلوط کرده ، آتش گرفته بود و سر و صورتش سوخته بود - رفتیم و او را دیدیم و به خانه آوردیم . از خانه بیرون نمی رفت و نمی گذاشت کسی دست به صورتش بزند می گفت : فقط حاج خانم بیاید صورتم را چرب کند . با وسایل روی زخمهایش را چرب می کردیم تا اینکه بالاخره خوب شد .
ثبت دیدگاه