شناسه: 187493

لحظه و نحوه شهادت

بعد از صبحانه فرمان حرکت دادند بچه ها واقعاً خسته بودند اما حرکت کردند درخط اول مستقر شدیم خمپاره ها اطراف را می کوبید آتش دشمن هر لحظه شدیدتر می شد واطراف را می کوبید ناگهان شنیدم کسی مرا صدا می زند صدای یکی از دوستان بودسنگر پشتی ما مورد اصابت خمپاره قرار گرفته بود و یک ترکش به واحدی اصابت کرده بود وقتی به سنگر واحدی رسیدم بابا حمدی پشتش را بسته بود لباسهای خونی اورا کنار زدم پهلویش شکافته شده بود وروده اش و قسمت دیگری از بدنش خارج شده بود باندی را که به همراه داشتیم سریع روی آن بستم خونش لخته شده بود مانندماهی که از آب خارج شده باشد دهانش را باز و بسته می کرد و به سختی نفس می کشید و چشمهایش نیز به گودی افتاده بود . آمبولانس فراهم شد واورا سریع داخل آمبولانس گذاشتند درهمین لحظه از خداوند خواستم که اورا شفا دهد خیلی ناراحت کننده بو دزیرا هنوز یک ماه دیگر مانده بود که سال برادرش تمام شود .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه