شناسه: 187592

حسن برخورد

راوی آمنه نیازی: به خاطر دارم صبح روز شنبه برادرم محمد که برای رفتن به مدرسه آماده شده بود چون خواب مانده بود دیرتر از ساعت مقرر حرکت کرد و با عجله از ما خداحافظی کرد و از منزل خارج شد. چند لحظه ای طول نکشید که دوباره برگشت و نفس نفس زنان گفت لطفا دفتر مرا از کنار ساعت رو میزی بیاور، من هم خوشحال شدم وشتابان رفتم تا دفترش را برایش بیاورم و وقتی دفترش را پیدا کردم کنجکاو شدم که ببینم دفتر چیست؟ تا این که هنگام ظهر که محمد به خانه آمد با آن نگاه محبت آمیزش به من گفت: من اشتباهی دفترم را به مدرسه بردم چون به شما نگفته بودم که کدام دفتر مرا بیاورید. برای همین به معلم توضیح دادم که چه شده است و من اشتباهی دفتر مشق را به جای دفتر تاریخ آورده ام چون امروز دیر از خواب بیدار شدم. من انتظار هر نوع برخوردی را از طرف برادرم محمد داشتم اما ایشان عصبانی نشد و با خوشرویی و مهربانی از من تشکر کرد که من واقعا هیچ وقت مهربانی و محبت برادرم را از یاد نمی برم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه