شجاعت و شهامت
راوی محمد رضا نیازی: به خاطر دارم شبی در اتاق نشسته بودیم فصل تابستان و هوا خیلی گرم بود.حدودا ساعت ده شب بود پسرم محمد در اتاقش مشغول تلاوت قرآن بود که مادرش آمد و خواست لحاف و رخنخواب بچه ها را پهن کند تا آنها بخوابند اما محمد اجازه نداد و گفت: هنوز سر شب است بگذار بیدار باشند که دوباره خواهرش اجازه خواست که جای بچه ها را بیندازد برای همین به اتاق دیگر رفت تا رختخواب بچه ها را پهن کند که یکهو صدای جیغ خواهرش آمد که محمد سراسیمه خود را به اتاق رساند که خواهرش از ترس با اشاره عقرب را به او نشان داد که محمد در کمال خون سردی و شجاعت تمام بوسیله جعبه کاتنی عقرب را به دام انداخت و آن را به حیاط برد و ما همه فکر کردیم که محمد عقرب را خواهد کشت اما ایشان را درب کارتن را باز کرده بود و عقرب را رها کرده وقتی علت کارش را از او پرسیدم که چرا این کار را کردی؟ او گفت: عقرب، حیوانی به ما پناه آورده بود صحیح نبود با او این رفتار را انجام دهم و او را بکشم و باید دید که خداوند در این کار چه حکمتی دیده است چون آن عقرب آسیبی به کسی نرسانده بود که بخواهم آن را بکشم هر چی باشد آن هم موجودی از آفریده های خداست.
ثبت دیدگاه