شناسه: 187762

عشق شهادت

یادم می آید یک روز در حیاط با هم نشسته بودیم اسفندیار گفت : شما دوست دارید که من شهید شوم در جوابشان گفتم : نه اسفندیار گفت : خیلی از همرزمان من در جبهه و عملیات بودند و همگی شهید شدند اما من شهید نشدم و هر کاری می کنم که از آنها جلوتر بروم نمی شود. وشما هم توکلت به خدا باشد و خدا هر چه بخواهد همان می شود ودر برابر هر سلامتی و شهادت خداوند را شکر کن .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه