شناسه: 187766

تولد و کودکي

یک شب پدر شوهرم را با اینکه ندیده بودم خواب دیدم که برای من یک جفت کفش طلا آورده که من بپوشم من گفتم : پدر جان من خجالت می کشم که بپوشم قبل از اینکه آنها را پایم کنم کفش بصورت یک قابلمه درآمد و بصورت نور فانوسی درخشان شد . صبح همان روز که اولین روز از چله زمستان بود فرزندم اسفندیار به دنیا آمد من اسمش را علی گذاشتم و در واقع نذر کردم که اسمش را علی محمد بگذارم وحدود یک ماه ایشان را علی محمد صدا می زدند بعد از یک ماه بخاطر اینکه اسم پدر بزرگش اسفندیار بود نامش را اسفندیار گذاشتم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه