شناسه: 187769

آخرين وداع با خانواده

یک بار اسفندیار می خواست به سوریه برود و ما آن موقع در منزل یکی از اقوام در تهران بودیم با وی خداحافظی کردیم بعد از چند ساعت اسفندیار برگشت و گفت : که به موقع به هواپیمایی نرسیدم . وقتی به ایشان نگاه کردم چهره اش را طوری دیگر دیدم چهره اش کلاً عوض شده بود به برادرم گفتم : اسفندیار خیلی فرق کرده برادرم گفت : نه شما بعد از مدتهاست که ایشان را دیدی . بخاطر همین اینطور فکر می کنید . و همان لحظه نذر کردم که اگر پسرم سالم برگردد یک پرچم جلوی هیئت و یک قوچی برای ایشان بکشم و او رفت ودیگر برنگشت .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه