شناسه: 187791

خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی غلامرضا کیوانلو: یک شب خواب دیدم که اسفندیار سر کوهی است و من با پسر کوچکم به دیدارش رفتیم. یک ماشین جلوی پایش ایستاد. به اسفندیار گفتم: مادر، ماشین دشمن است! گفت:" نه مادر، ناراحت نباشید دشمن نیست." از دور دو تا پرچم را به من نشان دادند و اسفندیار نزدیک من آمد و دستش را دور گردنم انداخت و سرش را روی پاهایم گذاشت و گفت:" مادرجان، خداحافظ." که از خواب بیدار شدم و بعد از چهار روز ساکش را آوردند. و من به اتفاق عده ای از بستگان به سبزوار رفتیم و مطلع شدیم که ایشان به شهادت رسیده است.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه