شناسه: 188035

خواب و روياي شهادت

راوی معصومه نظری : شب جمعه بود در خواب دیدم که زنگ تلفن به صدا در آمد و من گوشی را برداشتم و از آن سوی تلفن شخص، ناشناسی گفت: منزل نظری! گفتم: بله، بفرمایید. گفت: شما دخترش هستی! گفتم: بله، بعد به من گفت: پدرت دستش تیر خورده است و الان مجروح شده و در بیمارستان است. سپس گفت: حالا گوشی تلفن را به مادرت بده در همان حالت خواب دیدم که مادرم ماتش برده و همه سرگردان شده ایم. ناگهان از خواب پریدم و خدا را شکر کردم که این فقط یک خواب بود. دوباره خوابیدم صبح که از خواب بیدار شدم، دیدم فضای خانه، فضای ساکت و خفه کننده دارد متوجه شدم، مادرم برای جارو کردن داخل کوچه رفته همسایه ها به مادرم گفته بودند، شوهرت دستش مجروح شده و در بیمارستان تبری است. هر جند که مادرم باور نکرده بود ولی من باور کردم چون همین موضوع را در خواب دیده بودم. مدتی که گذشت دیدم مادر بزرگم و همة فامیل جمع شدند و آماده شدند به ترتیب بروند، با خودم گفتم: مگر چه شده ، برای یک مجروحیت که لازم نیست این همه بیایند. بعداً دیدم در ماشین ا شهادت صحبت می کنند من حیران شده بودم تا اینکه به معراج شهدا رسیدیم پدرم را دیدم انگار که آرام خوابیده بود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه