شناسه: 188202

خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی عزیزالله نصر آبادی : به یاد دارم هنگام شهادت و تشیع جنازه علی صحرابی یکی از شهیدان روستا، بر سر مزار شهدا رفتم و با فرزندم ابراهیم شروع به صحبت کردم و گفتم پسرم من نزدیک یک سال است که تو را ندیده ام و دلم برایت خیلی تنگ شده است و می خواهم تو را ببینم و دست به گردنت بیندازم و تو را سیر ببوسم و سپس بمیرم و یقین داشتم که شهیدان زنده اند و تمام حرفهای ما را می شنوند و به خانه برگشتم و شب در خواب چنین دیدم که ابراهیم آمد و گفت : آمده که دستانت را در گردنم بیندازی و مرا سیر ببوسی و شکایت نکنی . دیدم که یک کتاب در دست ابراهیم است . گفتم : پسرم این کتاب چیست گفت این نامه اعمال من است و سیبی به من داد و گفت این را بخور تا غصه نخوری .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه