شناسه: 188240

توکل به خداوند

راوی زهرا نژاد محمد : به یاد دارم یک روز همراه حبیب ا… برای انجام کاری با ماشین می رفتیم که در بین راه ماشین خاموش شد من به چهره حبیب نگاهی کردم که چه کنیم ؟ دیدم حبیب زیر لب زمزمه می کند و رفت پایین ودرب کاپوت را بالا زد و دستی به ماشین زد وبلافاصله گفت : استارت بزن مشکلی نداشت . من استارت زدم و بلافاصله ماشین روشن شد برای من این کار او جای تعجب داشت از او پرسیدم زیر لب چه گفتی ؟ گفت : صلوات برای شهید آیت ا… دستغیب و شهدای مظلوم کردستان می فرستادم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه