شناسه: 188822

عشق شهادت

راوی محمد مهدیزاده طوسی: زمانی که با محمد رضا در جبهه رحمانیه خدمت می کردیم، یک روز زیر نخل ها با یکدیگر خلوت کرده و مشغول صحبت بودیم. رضا به من می گفت: نمی دانم چرا من به شهادت نمی رسم. من از این حرف رضا ناراحت شده و او را سرزنش کردم. رضا من را قسم داد و گفت: دعا کن شهید شوم. پرسیدم چرا باید تو شهید شوی؟ می گفت: فلانی وفلانی شهید شدند و من هنوز مانده ام. معلوم می شود که من مشکل دارم، برای همین خدا من را هنوز قبول نکرده است. حتی به من می گفت: شاید بخاطر اذیت هایی که شما را کرده ام از من راضی نشده ای که من مانده ام.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه