شناسه: 188831

خبر شهادت

راوی کلثوم درودگری: روز عید فطر دو نفر از خواهران سپاه جهت خبرگیری به خانه ما آمده بودند. من آن روز تشییع جنازه رفته بودم. وقتی برگشتم آن دو خواهر را دیدم. از من سؤال کردند که شهید طوسی را تشییع کردند؟ گفتم: خدا نکند طوسی شوهر من است. چرا این حرف را زدید؟ گفتند: طوسی زیاد است. عذر خواهی کردند و رفتند. بعد از این که خواهران سپاه رفتند، دیدم خانم محمد بهاری که با هم دست خواهری داده بودیم و وسیله ازدواج او را با بهاری من فراهم کرده بودم به خانه ما آمد. مثل اینکه شوهرش به ایشان اطلاع داده بود که محمد رضا شهید شده، بروید و بدون اینکه خانمش متوجه شود دور و برش جمع و جور کنید. گفت: بیا با هم دور وبرت راجمع و جور کنیم. گفتم: نه، رضا تازه به جبهه رفته من الآن حال و حوصله این کارها را ندارم. نزدیک آمدنش من خانه را جمع و جور می کنم چند لحظه ای نگذشته بود که دایی آقا رضا آمد و گفت: راضیه خانم یک عکس یادگاری از رضا به من بده. من آن لحظه منظور ایشان را نفهمیدم، پرسیدم عکس را می خواهی چه کار کنی؟ گفت: می خواهم یادگاری داشته باشم. بعد از چند لحظه ای آقای زارع از مسئولین تیپ ویژه شهدا به اتفاق تعدادی از نیروهای تیپ آمدند. البته آقای زارع به اتفاق یک روحانی، خودشان جلو تر آمده بودند تا کسب اطلاع کنند که خانواده می داند که رضا به شهادت رسیده است، اما وقتی فهمیدند که ما اطلاع نداریم. گفتند: آقای رضا مجروح شده است و رفتند. در همین لحظه دایی آقا رضا رو به ریحانه کرد و به آقای زارع گفت: این یادگاری رضا است تا این جمله را شنیدم یک تکانی خوردم و گفتم: چرا می گویید یادگاری رضا است؟ مگر خود آقا رضا نیست که این یادگارش باشد. باز خودم را قانع کردم و گفتم: این حرف همینطوری از دهانش در آمده است. با دیدن این صحنه ها خیلی ناراحت شدم و به خانه بهاری که چند میلان با خانه مادر شوهرم فاصله داشت رفتم و به خانم آقای بهاری گفتم: بگویید آقا رضا چکار شده است؟ گفت: ما هیچ اطلاعی نداریم، ولی دیدم قطرات اشک از چشمان مادر بهاری جاری شده است. ولی متوجه نشدم. دوباره به خانم بهاری گفتم: بگو آقا رضا چه شده است؟ یکی می گوید مجروح شده است. شما می گویید بیا دور برت را جمع کنیم. و از سپاه آمده اند و این طور می گویند حقیقت را بگو. گفت: خواهر جان من هیچ اطلاعی ندارم. گفتم: چرا شما اطلاع داری و نمی خواهی من بفهمم. خلاصه ایشان هم گریه کرد من هم بغضم ترکید و خیلی ناراحت شده و گریه کردم و گفتم: خانواده شوهرم نفهمند که من آمده ام و با شما صحبت کرده ام. دیگر مطلع شدیم که رضا شهید شده است. روز یکشنبه به معراج شهدا ء رفتیم و پیکر مطهر رضا را زیارت کردیم خیلی نورانی شده بود و صورتش حالت ملکوتی داشت . مقداری گریه کردم احساسی به من دست داده بود و فکر می کردم . رضا از توی تابوت بلند شده و به دنبال من می آید و چون پایش قطع بود دائم روی زمین می افتاد و بلند می شد. یک دفعه صدایی توی گوشم پیچید و به نحوی که ترسیدم و گفتم: رضا برگرد حدود پنج دقیقه ای که گذشت این حالت برایم عادی شد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه