شناسه: 188832

عشق شهادت

راوی کلثوم درودگری: یک روز محمد رضا به من گفت : بیا چند ساعتی با من حرف نزن .گفتم : مگر می شود انسان توی یک خانه باشد و صحبت نکند .گفت: بله با من حرف نزن می خواهم تنها باشم گفتم : یعنی چه تنها باشی ؟ گفت: حداقل یکی دو ساعتی با هم حرف نزنیم گفتم : باشه عیب ندارد .من نمی توانستم حرف نزنم واز یادم می رفت که قرار گذاشته بودیم که حرف نزنیم می گفتم : رضا می گفت: مگر قرار نشد با هم حرف نزنیم .گفتم من فراموش می کنمم من نمی توانم با شما حرف نزنم وبعد رفت و سرش را روی موکتیس که جمع کرده بود گذاشت و گفت: راضیه بیا و از من بگذر . بیا و از من دل بکن . من فکر می کنم یک کسی به من وابسته است که من شهیدنمی شوم . بیا و از من راضی شو تا من بهشهادت برسم. گفتم : من هیچ وقت این کار ار نمی کنم .گفت: نه بیا و از من راضی شو .گفتم : من دوری شما را تحمل نمی کنم تا شادی شما را ببینم

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه