شناسه: 188836

خبر شهادت

راوی لیلا صمدی: آخرین بار که محمد رضا به مرخصی آمده بود ، مبلغ 1000 هزار تومان پول بایک انگشتر به خانمش داده بود و گفته بود این ها را محمد بیژنی داده است که به پدرش تحویل بدهم ، امّا چون چون مرخصی من تمام شده شما این پول و این انگشتر را به پدر بیژنی که در خیابان سعدی مغازه دارد برشان عروسمان این پول و انگشتر را به برادرم دایی محمد رضا که ایشان هم در خیابان سعدی مغازه داشت می دهد که به پدر بیژنی برساند . وقتی برادرم پول و انگشتر را برده بود که به پدر بیژنی بدهد پدر بیژنی گفته بود اینها را چه گسی آورده است؟ برادرم گفته بود محمدرضا پسر خواهرم آورده است . پدر بیژنی در جواب برادرم گفته بود رضا که شهید شده است . برادرم از شنیدن این حرف جا خورده و به پدر بیژنی گفته بود محمد رضا تازه به جبهه رفته شاید بد شنیدید یا اشتباه متوجه شده اید و با ناراحتی از مغازه بیرون آمده بود . یکروز برادرم به منزل ما آمد و گفت : خواهر بیا یک مسافرتی برو و بچه ها را هم با خودت ببر ولی من قبول نکردم و گفتم: رضا بعد از عملیات نه نامه داده نه تلفن زده است . روز عید داستم کارهایم را انجام می دادم که به منزل مادرم بروم از طرفی پسر دیگرم مصطفی که آن زمان کوچک بود توی کوجه رفته بود ، رفتم که او را از کوچه به خانه بیاورم دیدم یک آقایی با عروسمان صحبت می کند . پرسیدم چه خبر شده است؟ گفت: چیزی نیست آنها که از همرزمان رضا بودند فکر کرده بودند که پنج شنبه محمد رضا تشییع می شود به همین خاطر آمده بودند احوال خانواده محمد رضارا بپرسیم . و از همین فرست استفاده کرده و به سایر دوستانشان که در آن نزدیکی منتظر بودند خبر داده بودند که محل را ترک کنند . روز جمعه هم آقای عذرایی با دو سه نفر دیگر خانة ما آمده بودند ، اتفاقاً همسر رضا به نماز جمعه رفته بود، وقتی از نماز برگشت گفتم : اینها آمده اند که از شما خبر بگیرند با خودم گفتم : اگر رضا جبهه باشد که معنا ندارد این ها برای احوال پرسی آمده باشند . معلوم نیست برای رضا چه اتفاقی افتاده است. در همین برادرم آمد و پرسید خواهر منزلتان کیه؟ گفتم نمی دانم این ها آمده اند که احوال ما را بپرسند . برادرم ریحانه دختر رضا را از بغل مادرش گرفت و برد به آقای عذرایی داد و گفت: این یادگار رضا است . با این حرف برادرم ، دلم تکانی خورد . جلو رفتم و گفتم : شما را بخدا شما را به جان امام که این قدر دوستش دارید راستش را بگوید اگر مجروح شده و دربیمارستان بستری است بگویید تا ما برویم او را ملاقات کنیم . گفتند نه بخدا مجروح نیست . داداشم به پسر بزرگم حسین گفته بود که رضا شهید شده است یک دفعه دیدم حسین ناراحت است و دارد گریه می کند . دیگر نفهمیدم چه شد ، همه مان به خود افتادیم و کارهای خانه را شروع کردیم به انجام دادن . بعداً از مسجد آمدند و گفتند : اگر قند ندارید برایتان بیاوریم . گفتم : قند و برنج و روغن توی خانه مان است چون می دانستم بچه هایم که جبهه هستند سالم برنمی گردند برای همین این ها را آماده کرده بودم . بعد از سپاه آمدند و خبر شهادت رضا را آوردند که ما گفتیم : خبر داریم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه